+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:44 توسط مصطفی
|




اول عکس دخترم نگار و بعد.......
" اللّهم عجـــّل لولیک الفرج "

شعری از استاد فریدون مشیری
شرم تان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح!
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون،
سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،
سرب داغ!
موج خون است این، که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون!
گرنه کورید و نه کر،
گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند،
بشنوید و بنگرید:
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است،
کاندرین شب های وحشت، سوگواری می کنند!
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است;
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز وشب با خون مردم ،آبیاری می کنند.
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،
بیدادتان را ،بردباری می کنند!
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان! بر خداست!
گرچه می دانم
آنچه بیداری ندارد ،
خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشکهایم ،باز،- نومیدانه- خواهش می کنم:
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید!
بس کنید
نیایش--------دکتر شریعتی
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گستاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 16:11 توسط مصطفی
|

اینم یه شاهکار ادبی درباره نگار جون
عمودی افقی بخوانید
بجانت نگارا که داری وفا
نگارا وفا کن به دل بی جفا
که داری به دل دوستی مرمرا
وفا بی جفا مرمرا خوشترا

من میگم ..............
شعر یعنی با قلم زندگی را زیستن
شعر یعنی با کلامی زندگی را ساختن
شعر یعنی عشق یعنی کاروانی از لغات
در کنار هم به رقص و ساز براه انداختن
شعر یعنی زندگی را از نگاه دیگری
دیدن با ان به نوعی سوختن و ساختن
شعر یعنی دوستی ومهر و عشق و عاطفه
از برای یار با عشق و دل سرباختن
شعر یعنی عشق یعنی روح ناز زندگی
راز های زندگی را از پی هم ساختن
شعر یعنی گفتمان از راز های زندگی
از سخنهایی که بر دل داغ دارد سوختن
شعر یعنی همچو فرهاد از پی عشقی گران
از برای یار سر در کوی جانان داشتن
شعر یعنی روز وشب بایاد یار دل نواز
از می ناب الهی خوردن وسر انداختن
شعر یعنی ای مصفا از برای عاشقی
همچو سازی این دل خود را براه انداختن
دیگران میگن. . . . . . . . . . .
شعـر يعنـي زندگـي در آسمـان شعـر يعنـي راه رفتـن بر زميـن
شعـر يعنـي كنـدن كــوه درون شعر يعني زندگي ، يعني همين
شاعرم من ، شعر من يعني خودم راه رفتن در خـودم ، در سينه ام
جست و جو در باغ بن بست دلم شعـر يعنـي مـن همان آئينه ام
شعر يعني جست و جوي پنجره تـوي دهليـز درازي در خــودم
تا كه از اين پنجـره خارج شوم
و بگويم : باز هم من آمدم !
و یا شاید...
شعر يعني با خدا همدل شدن شعر يعني صائب و بيدل شدن
شعر يعني مثل يک شمعي غريب سوختن، پروانه محفل شدن
شعر يعني بقچه اي از اشک و اه شعر يعني چشمه اي از نور ماه
شعر يعني جوشش فرياد و غم در ميان سينه و در قلب چاه
شعر يعني رويش احساس دل شعر يعني فهم خلاق ابل
شعر يعني همچو جان عاشقان رستن ازدام خيال آب و گل
شعر يعني فهم اسرار نفس درک يک مرغي که باشد در قفس
شعر يعني طرحي از يک زندگي شعر يعني درک آواز جرس
شعر يعني يک نفس شيدا شدن پيش مجنونا دل ليلا شدن
پرکشيدن ازحصار زندگی ساده و يک رنگ چون دريا شدن
شعر يعني عشق اما شعله ناک شعر يعني باغي از گل هاي تاک
شعر يعني انتهاي يک غروب شعر يعني هديه يک قلب پاک
یا............
شعر یعنی با افق یک دل شدن یا لباسی از شقایق دختن
شعر یعنی با وجود خستگی بر سر پروانه دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج در کنار حسرت پروانه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دلهای نسیم حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج در کنار برکه ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه اس از آسمان بهر یاسی بی نوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی غرث در گلواژه رویا شدن
شعر یعنی قصه یک آرزو شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق کم کنم از واژه و حرف و سخن
شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پاک نه عبوری ساده چون اشعار من
یا............
شعر يعني شكوفه گيلاس
در شبي نقره رنگ ومهتابي
شعر يعني نگاه گيرايي
از دو چشم سياه يا آبي
شعر يعني خيال، يعني گل
شعر جاري است، شعر يعني آب
شعر يعني ترانه ، يعني باغ
شعر روياست ،شعر يعني خواب
شعر گاهي اميد پرواز است
در دل نا اميد زنداني
گاه بيم نبودن آب است
در دل تشنه بياباني
شعر گاهي نماز ودعا است
با غم پير خسته اي تنهاست
گاه پيوند دستها شعر است
شعر، گاهي گداي كوچه ي ماست
به نظر شما شعر یعنی چی ؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 20:35 توسط مصطفی
|







سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم!
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت... نه تو را خاطر قربت!
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
دُرَم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:6 توسط مصطفی
|
چوب بست باغ ها
چون بهار آمد به گوشم گفت آوای سروش
دامنی از گل فراهم کن چمن شد لاله پوش
چهره ی مرداب ها ایینه ی مهتاب هاست
از دل جنگ نوای مرغ شب اید به گوش
جرعه نوش از جام لاله هر طرف پروانه ها
ارغوان و یاس و نسرین در صلای نوش نوش
ناز معشوق از نیاز عاشقان بالا گرفت
گل به کار دلبری بیچاره بلبل در خروش
چوب بست باغ ها چون دلیری سرمست ناز
گیسوانی دلربا از نسترن دارد به دوش
می رود در حجله بلبل غنچه گرم دلبری
از دو سویش لاله و مریم به سان ساقدوش
چشم را در کوچه ها وا کن گل نرگس نگر
مست تر از آن نگاه دختران گلفروش
گر سها بر من بتابد هره نور سهیل
گل برآرد از دلم لبخند سامان و سروش
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 16:59 توسط مصطفی
|
عکس سکسی ایرانی+داستان سکسی+کلیپ سکسی+انمیشن سکسی+لینکستان سکسی+طنز سکسی+موزیک+فلش+فیلم سکسی+اموزش هک+ویندوز+موسیقی+بچه سرتق

+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:6 توسط مصطفی
|
زندگینامه وصال شیرازی 
ابواحمد محمد شفیع ملقب به میرزا کوچک فرزند محمد اسمعیل متخلص به وصال از شعرا و ادیبان و خوش نویسان معروف شیرازی عصر خویش بود. وی از ابتدای جوانی از کار دولتی کناره گیری کرد و به آذربایجان رفت و سپس به شیراز بازگشته دختر میرزا عبدالرحیم شاعر شیروانی را به زنی گرفت. از این ازدواج، وصال شیرازی در سال ۱۱۹۷ به دنیا آمد.میرزا شفیع شیرازی، معروف به میرزا کوچک و متخلص به «وصال» را نیز یکی از بزرگترین شعرای عهد فتحعلی شاه و پسرش محمد شاه می شمارند. وصال علوم متداول زمان خود را نزد دانشمندان عصر، از جمله میرزا ابوالقاسم سکوت، از عرفای نامی، فرا گرفت و نوشتن انواع خط را آموخت و در سایه استعداد ادبی و خط خوب و آواز خوش به محافل انس راه یافت و نخستین اشعار خود را با تخلص «مهجور» تنظیم کر.. دیری نپایید که وصال یتیم شد و پدر مادرش سرپرستی او را برعهده گرفت. پدر مادر نیز پس از دو سال درگذشت و تربیت میرزا کوچک را خالوی او میرزا عبداله تکفل نمود. میرزا عبداله خطی متوسط داشت و از راه نوشتن قرآن امرار معاش میکرد.وصال چون به سن تمیز رسید به درویشی و فقر مایل گردید و در طلب مردی کامل بود تا دست ارادت بدامان میرزا ابوالقاسم سکوت زد.وصال با وجودی که سلاطین و فرمانروایان به منادمتش راغب بودند کمتر گرد این گونه مجالستها میگشت و از راه کتابت قرآن مجید نیاز مادی خود را برطرف میساخت. وی به فرزندان خود میگفت شعر نیکو صنعت است ولی شاعری حرفه زشتی است زیرا آن دریایی از دانش و فنی از حکمت است و این نوعی گدایی . هنگامی که فتحعلی شاه برای بازدید خطه فارس به شیراز رفت، مکارم و فضایل وصال را شنید و وی را به حضور طلبید. وصال قرآنی را که با هفت نوع خط نوشته و در تذهیب و تجلید آن هنرمندی بسیار به کار برده بود، به شاه تقدیم کرد و قصیده ای نیز خواند
گویند شاه وصال را به اسراف در کسب کمال ستود و دو هزار تومان صله داد و سالیانه مبلغی نقد و مقداری جنس مستمری برای وی تعیین کرد..در سن شصت و چهار سالگی چشمش بهآ مروارید مبتلا شد و یکسال نابینا بود. پس از آن طبیبی از کرمانشاه چشمش را میل زد و چشمش معالجه شد. وصال چنان به مطالعه عشق داشت که بعد از معالجه چشم فوراً مطالعه را از سر گرفت و همین امر باعث شد مجدداً نابینا گردد. در سال ۱۲۶۲ به رحمت ایزدی پیوست و در بقعه شاه چراغ در شیراز، در جوار مدفن مرشد خود میرزای سکوت مدفون شد.دیوان اشعار وصال نزدیک به سی هزاربیت دارد.
شعر وصال
وصال در فنون شعر استاد است و در عین تقلید از پیشینیان، صفات اصلی بهترین نمونه های شعر کلاسیک را حفظ کرده است. او مثنوی بزم وصال را در بحر تقارب ساخت و داستان شیرین و فرهاد وحشی را، که ناتمام بود، به قدری خوب و استادانه به پایان رساند که هر منتقد دقیق در تشخیص و بیان تفاوت آغاز و انجام داستان، دچار اشکال می شود. استقبال های زیبا و فراوان وی از غزلیات سعدی نیز همه به دقت و اصابت نظر ممتازند. وصال شاعری است مداح و قصیده سرا و دارای همه صفات یک شاعر درباری او فتحعلی شاه و محمد شاه و شجاع السطنه و فرمانفرما و چندتن از بزرگان فارس را مدح گفته است و دیوانش به قول خود او «انباشته از مدح بزرگان است». با این همه او نیز مانند سلف خود، سید محمد سحاب، بیهودگی شاعری درباری را دریافته بوده و از پیشه ای که در پیش گرفته بود رنج می برده است. اندیشه های نو و مضامین بکر یا آزمایشهای مستقل لفظی در دیوان او نمی یابیم و هر چه دارد انعکاس ماهرانه و استادانه ای از سخن شعرای بزرگ گذشته است و بس. با این وصف خواندن اشعار او لذت هنری بزرگی در خواننده ایجاد می کند و هر سطر از اشعارش، بیتی از شعر استادان کهن را به خاطر می آورد. مرثیه های شورانگیز وصال، که به سبک و روش محتشم کاشانی سروده، بر شهرت ادبی او بسیار افزوده است.
يك بيت از وصال
زنهار ميازار ز خود هيچ دلي را
كز هيچ دلي نیست كه راهي به خدا نيست
و يك شعر از او
کس نیست که گوید به من ای بیهده گفتار
ای زشت بهگفتار و بهکردار و بهرفتار
این پیشه کدام است که در پیش گرفتی
بر دیده دل نشتر و در پای خرد خار
گشتی ادبآموز و بدین گونه سیهروز
گشتی سخنآرا و بدینگونه شدی خوار
چندان که ترا کاست هنر، بیش فزودیش
ای بر همه خواری هنرمند سزاوار
مقدار هنر را بفزودی تو به مقدور
او بیش ز مقدور ترا کاست ز مقدار
دیوان تو انباشته از مدح بزرگان
در کیسه نه درهم بودت هیچ نه دینار
امروز چو بازار ادب سرد ببینی
آخر به چه رو گرم بتازی تو به بازار
و يك شعر او در باره زلزله شيراز
چهپرسی چهگویم که این سال چیست
سی و نه فزون از هزار و دویست
به خاکاندر آمد یکی زلزله
جهان روز محشر شد از ولوله
ز شیراز آن رشک گلگشت حور
بساط نشاط و سرای سرور
چه شیراز، آن خاک رامشفزا
همه جای شادی و عیش و نوا
چه شیراز، آن باغ مینو سرشت
زمان خزانش بهار بهش
از آن شهر بازار و ایوان و کاخ
بجا ماند دشتی همه سنگلاخ
يك خبر دربار وصال
قرآن کریم و مثنوی مولانا به خط وصال شیرازی که تاکنون انتشار نیافتهاند به زودی از سوی کتابخانه ملی ایران چاپ خواهند شد.علی اکبر اشعری، رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی و مشاور رئیس جمهور ضمن اعلام این خبردر حاشیه نمایشگاه یاد یار مهربان گفت: قرآن وصال شیرازی یک اثر هنری مذهبی است.
و قران:
و البته شما را به سختي هايي همچون ترس،گرسنگي
و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت ها
بيازماييم و بشارت ده صابران را
((سوره بقره آيه 155))
و اين هم شعری از خودم
در این دنیای وانفسا کسی چشم انتظاری نیست
هم آواز دل زارم دراین دنیا نگاری نیست
«کیم من آرزو گم کرده ای پنهان و سرگردان»
خدایا این چرا باید که ما را غمگسار نیست
شدم بیمار و بی سامان و ایام شبابم رفت
نمی دانم در این دنیا چرا ما را نجومی نیست
الا ای آنکه داری تو در این دنیا هم آوازی
دعایی کن تو ما را هم که ما را هیچ داعی نیست
هر آنکس را دراین صحرا که دارد روزگاری خوش
دعایی خیر دارد پی که او را غم به دامان نیست
غم عالم همه دارد «مصفا» را به دامانش
درا ین دنیای وانفسا کسی چشم انتظاری نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:48 توسط مصطفی
|

ما با هم به دنیا اومدیم و باهم هستیم و با هم تولد میگیریم
در واقع ما یکی هستیم



این ربنا همراه با استاد در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:19 توسط مصطفی
|
حلول ماه مبارک رمضان مبارک باذ
ربنا و مناجات در زمان افطار در سال 1359 توسط محمدرضا شجریان اجرا شده و این اجرا یه اجرای تمرینی بوده که در دستگاه مثنوی افشاری اجرا شده است.
این دهان بستی دهانی باز شد
کو خورندهی لقمههای راز شد
گر ز شیر دیو تن را وابری
در فطام اوبسی نعمت خوردی
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
تا تو تاریک و ملول و تیرهای
دان که با دیو لعین همشیرهای
واین شعر شاطر عباس صبوحی
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آري افطار رطب در رمضان مستحب است
روزِ ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه
بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است
زير لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند
اين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است
يا رب اين نقطه لب را كه به بالا بنهاد
نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن مي ترسم
كه لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
عباس صبوحى (شاطر عباس):
فرزند محمد على در تاريخ 1275 شمسى در قم متولد شده و در تهران به شغل خبازى اشتغال داشته است، صبوحى شاعرى است لطيفه پرداز و خوش قريحه كه طبع روانش پرده بر روى «بيسوادى» او كشيده است، اين كه كلمه «بيسواد» را دربارهاش استعمال مىكنيم از اين جهت است، كه او شاعرى را ازكسى نياموخته و به مكتب نرفته و استادى نديده است، و بنا بر اشتهار، خواندن و نوشتن نيز نمىدانسته، اگر اين معنى صحيح باشد و باور كنيم كه سواد نداشته و خواندن و نوشتن نياموخته باشد بايد اعتراف كرد كه قريحه او چنان عالى و سرشار بوده كه اين نقص را جبران كرده است، ولى از نظر دور نبايد داشت، كه علاقهاش به شعر و شاعرى او را به شنيدن و حفظ اشعار و غزليات شعراى پيشين وا داشته و همين امر يك مبدء عالى و سرچشمهالهامى براى شاعرى او قرار گرفته است، معروف است كه وقت نان پختن نويسندهاى را كنار خود مىنشانده و در ضمن كار شعر مىسروده و نويسنده معهود يادداشت مىكرده. مردان معمّر تهران او را به خاطر دارند و شيوه كار او را نقل مىكنند. وفات او در سال 1315 شمسى بوده است
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:19 توسط مصطفی
|
سلام امروز مطلبی دارم در مورد کتاب ابن مشغله امیدوارم خوشتان بیاید.
این هم نمونه خطی از نادر ابرا هیمی

یک بار تازه پزشکی از من خواست که برایش یک تابلو (دکتر ...)بنویسم و بیست و پنج ریال بگیرم. نوشتم و بردم تا تحویل بدهم و بیست و پنج ریالم را بگیرم. دکتر گفت ((کتر))ش کج است. من هم کمی عقب رفتم و کمی جلو آمدم و نتوانستم بفهمم کجای ((کتر))ش کج است. اما او تحصیل کرده وبا سواد بودو من کم و بیش بی سواد. ممکن نبود حرف مرا قبول کند.گفتم ((حالا فرض کنیم ((کتر))ش کمی کج باشد. به کجای قضیه بر میخورد؟ تو دکتری مواظب مریض هایت باش چه کار به ((کتر)) کجش داری؟)) اوقاتش تلخ شد و گفت:((به درد نمی خورد.))چانه زد و پنج ریال بخاطر ((کتر)) ازم کم کرد.
این کجی ((کتر))هر گز از خاطرم نمی رود. هنوز هم وقتی تابلو های این همه پزشک را به در و دیوار این شهر بیمار می بینم و به یادآن کتر کج میافتم خنده ام میگیرد.
راستی چرا هیچ مریضی حق ندارد به پزشک بگوید: (( نسخه ای که دادی مرا خوب نکرد.پولم را پس بده! )) یا ((نسخه ات حال مرا فقط کمی بهتر کرد بنا براین نصف پولم را پس بده!)) هیچ میدانید اگر روزی چنین چیزی رسم بشود بدون تردید همه دکتر ها-حتی بیاستعداد ترینشان-به فکر معا لجه ی جدی مریضشان میافتند؟ یعنی قضیه طب و معالجه شکل دیگری پیدا می کند.
..............
توصیه میکنم این کتاب را شما هم بخوانید
((باید ایمان داشت که میتوان بندگی نکرد و زنده ماند.
به گفت و گو نشستن
گاهی
شاید این ایمان را
در ما بیافریند )) نادر ابراهیمی
با نظر خود یاریم کنید. سپاس گذار شما (مصطفی)
و در اخر یک شعر از خودم
بیا ای غزالم که از دوریت
دلم را غبار بیابان گرفت
مثال پرنده پی مادری
سرش را بسوی ستاره گرفت
بیا تا برایت گل افشان کنم
دلی را که ازعشق تو در گل است
دلی را که در انتظار رخت
خیالش بهشت ثریا گرفت
بیا تا که ای دلبر نازنین
ببینم ترا چونکه در این زمین
ندیدم گلی برتر از تو که گل
سرش را ز خجلت به پایین گرفت
بیا ای غزالم که این تن بشست
برای نگاهت دل از جان خویش
ندارد و دارد توان نگاه
ز مستی بمیرد چو دیدن گرفت
بیا که زعشقت دلم آتش است
برای نگاهت دلم سر کش است
ازین آتش خفته در این دلم
((خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت))
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:57 توسط مصطفی
|
منبع کتابی با عنوان (جامعه.فرهنگ و سیاست در اشعار و مقالات سه شاعر انقلابی ایرج میرزا.فرخی یزدی.میرزاده عشقی) به کوشش و اهتمام داود علی بابایی
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی زکشتن مهراس
مردار بود هر انکه او را نکشند
ميرزاده عشقي
نامش سيد محمدرضا فرزند حاج سيد ابوالقاسم کردستاني، در تاريخ جمادي الاخر سال 1312 هـ.ق. مطابق با 1272 خورشيدي در شهر همدان متولد شد. سالهاي کودکي را در مکاتب محلي و از سن هفت سالگي به بعد در آموزشگاههاي الفت و آليانس به تحصيل فارسي و فرانسه اشتغال داشت. او پيش از آنکه گواهي نامه از مدرسه اخير دريافت کند در تجارتخانه يک بازرگان فرانسوي به شغل مترجمي پرداخت و در اندک زماني زبان فرانسه را به خوبي دريافته و به شيريني تکلم ميکرد. دوره تحصيل اين شاعر جوان تا سن 17 سالگي بيشتر طول نکشيد.در آغاز 15 سالگي به اصفهان رفت، سپس براي اتمام تحصيلات به تهران آمد و بيش از سه ماه نگذشت که به همدان بازگشت و چهار ماه بعد به اصرار پدرش براي تحصيل عازم پايتخت شد. هنگامي که در همدان بسر مي برد، اوايل جنگ جهاني اول بود. عشقي به هواخواهي از عثماني ها پرداخت و زماني که چند هزار تن مهاجر ايراني در عبور از غرب ايران به سوي استانبول ميرفتند او هم به آنها پيوست و همراه مهاجرين به آنجا رفت و چند سالي در آنجا بسر برد. در شعبه علوم اجتماعي و فلسفه دارالفنون بابعالي خرد مستمعين آزاد حضور مي يافت. وي اپراي رستاخيز شهرياران ايران را در آنجا نوشت؛ اين منظومه اثر مشاهدات او از ويرانه هاي مداين هنگام عبور از بغداد و موصل به استانبول بود، که روح او را به هيجان آورد. در سال 1293 خورشيدي "نامه عشقي" را در همدان انتشار داد؛ و "نوروزي نامه" را نيز در سال 1296 خورشيدي، پانزده روز پيش از رسيدن بهار در استانبول سرود و در چاپخانه کتابخانه شمس آنجا چاپ و منتشر ساخت.او چند سال آخر عمرش را در تهران بسر برد؛ قطعه کفن سياه را در دفاع از مظلوميت زنان و تجسم روزگار سياه آنان با مسمط (ايده آل مرد دهگان) نوشت. عشقي گاهگاهي در روزنامه ها و مجلات اشعار و مقالاتي منتشر ميساخت که بيشتر جنبه وطني و اجتماعي داشت. چندي هم شخصاً روزنامه قرن بيستم را با قطع بزرگ در چهار صفحه منتشر مي کرد، که امتيازش به خود او تعلق داشت؛ ليکن عمر روزنامه نگاريش مانند عمر خود او کوتاه بود و بيش از 17 شماره انتشار نيافت.عشقي در دوره اي ميزيست که بايد آنرا دوره فجايع و خيانت ورزيها دانست. او که از اين اوضاع ننگين و فلاکت بار به تنگ آمده بود، اشعاري مي سرود که وطني و ملي بود و به ملاحظه افکار انقلابيش دم از خون و خونريزي مي زد. چنانکه عنوان يکي از مقالات خود را عيد خون گذارد. او با شجاعت به رجال و سياستمداران وقت، حملات سخت ميکرد و بر اثر اعتراضات شديدش به وثوق الدوله براي قرارداد 1919 ميلادي ايران و انگليس مدتي زنداني شد. عشقي از لحاظ اخلاقي انساني خوش مشرب، نيکو خصال و به ماديات بي اعتنا بود و زن و فرزندي نداشت. در آغاز زمزمه جمهوريت عشقي دوباره روزنامه قرن بيستم را با قطع کوچک در 8 صفحه منتشر کرد که يک شماره بيشتر انتشار نيافت و بر اثر مخالفت، روزنامه اش بازداشت شد.ميرزاده عشقي در بامداد دوازده تيرماه 1303 خورشيدي به دست دو نفر در سن 31 سالگي در خانه مسکونيش جنب دروازه دولت، سه راه سپهسالار، کوچه قطب الدوله هدف تير گلوله قرار گرفت و در نظميه از پاي درآمد. پيکرش را با مشايعت و بدرقه جمعيت بسيار انبوهي به ابن بابويه جنب قصبه حضرت عبدالعظيم بردند و در آنجا بخاک سپردند.از آثار او ميتوان به جمهوري نامه، ادبيات کلاسيک، نوروزي نامه، قالبهاي نو و نمايش نامه ها اشاره کرد.
نظر دوستان و هم عصران عشقی در مورد وی
محمد تقی بهار«عشقی مرد و از آن کشوری که هیچوقت روح حساس وی از آن خشنود نبود، به سرای دیگر شتافت! من بیاندازه متأسف هستم که در این اوقات اخیر با آن شاعرخوشقریحه و نوجوان، آشنا و معاصر شده بودم! این آشنایی و رفاقت من با او زیادتر مرا درمرگ عشقی ماتمناک و عزادار ساخت.»
سعید نفیسی«درباره خداوندان هنر بهتر است که کلمه «جاهطلبی» را به کار بریم، زیرا که متأسفانه هنوز جاه و جلال در این کار نیست و اگر هم در جایی باشد، در کشور ما کمتر از همهجاست. به همین جهت من نمیگویم که عشقی جاهطلب بود. یک میل وارزویی در نهاد او بود که طبیعیتر از آن هیچچیز در جهان نیست. بقال سر گذر هم میکوشد ماست و پنیر او بهتر از ماست و پنیر رقیبان او باشد.»
محمد حسين شهريار
«عشقی، که درد عشق وطن بود درد او او بود مرد عشق که کس نیست مرد او
چون دود شمع کشته که با وی دمیست گرم بس شعله ها که بشکفد از آه سرداو
بر طرف لاله زار شفق پر زند هنوز پروانه تخیل آفاق گرد او
او فکر اتحاد غلامان به مغز پخت از بزم خواجه سخت روا بود طرد او
آن نردباز عشق که جان در نبرد باخت بردی نمیکنند حریفان نرد او
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق » عشقی نمرد و مُرد حریف نبرد او
در عاشقی رسید به جایی که هرچه من تاختم نرسیدم به گرد او
از جان گذشت عشقی و اجرت چه یافت مرگ این کارمزد کشور و آن کارکرد او
آن را که دل به سیم خیانت نشد سیاه با خون سرخ رنگ شود روی زرد او
درمان خود به دادن جان دید شهریار عشقی که درد عشق وطن بود درد او
عبدالعلی اديب برومند:گويند جوان و حساسي كه از عشق وطن سري پر شور داشت به تير يكي از نامردان جنايت شعار كشته شد در چنين ايامي قلب جواني دلير و بي باك كه همچون تنور بر افروخته اي مدام شعله ها به فلك مي داد هدف گلوله بيگانه پرستي ناپاك قرار گرفت و به يك لحظه تمام عروق و شرائين اش كه در آنها خون مقدس ايران دوستي جوش مي زد ، متلاشي گرديد . اين شهيد خجسته نام و اين جوان ناكام ميرزاده عشقي نام داشت كه از آن زمان كه خود را شناخت ، قلم به دست گرفته و با وطن فروشان خيانت پيشه تا آخرين حد توانايي مبارزه كرد او براي خدمتگذاري به وطن و ابقاء تعهدات ملي خود از جان گذشته و فداكاري در اين راه رابالاترين افتخارات مي دانست . عشقي براي اينكه به وطن خواهان دروغي و مليون مجازي ثابت كند كه مفهوم وطن پرستي بايد باشهامت و از خود گذشتگي همراه باشد آنقدر بي پرده گفت و نوشت تا سر انجام بر سر اين كار جان بداد . عشقي بر عالميان هويدا ساخت كه همت والا و غيرت ايراني هنوز به كلي از ميان نرفته و در گوش و كنار به قدمت خود باقي است روي همين اصل او در قلب هاي مردم ايران ، نيك جاي گرفته و از هر طبقه و صنفي نامش را به خوبي ياد مي كنند و از شهرنشين خياباني تا بيل زن روستايي او را به وطن پرستي مي ستايند .
آثار نمايشي
ميرزاده عشقي را امروز به عنوان يكي از سردمداران ادبيات نمايشي كشورمان ميشناسيم كه با نوشتن متنهاي نمايشي، يك گام براي پيش بردن اين هنر نوپا در كشورمان برداشته است. او چند نمايشنامه كوتاه نوشته است كه مهمترين آنها عبارتند از اپراي"رستاخيز سلاطين ايران در خرابههاي مداين"، اپرت"بچه گدا و دكتر نيكوكار"، "حلواءالفقراء، جمشيدناكام. عشقي با آن كه خود از شاعران سنتگرا به شمار ميآيد، اما علاقه خود به شعر نو و نوآوري در بر هم ريختن شعر سنتي را با ارائه آثار جديد نشان داده است. او و ابوالقاسم لاهوتي پيش زمينههاي تغيير و دگرگوني بنيادي شعر فارسي را ايجاد كردهاند و نيما يوشيج موفق به ثبت اين تحول عظيم در ساختار شعر فارسي شده و"شعر نو" را در چهارگوشه دنياي فارسي زبان رواج دا ده است.عشقي با چند ديدگاه و رويكرد ادبي به سراغ ادبيات نمايشي ميرود تا بر پايه ارجاع مخاطب به يك قالب نوين و امروزي بتواند تأثيرات فرهنگي لازم را در جامعه عقب افتاده آن زمان ايجاد كند. يكي از اقدامات او معرفي دو نوع نمايشي ـ اپرا و اپرت ـ در سرزمينمان است. او كه خود شاعر است و به زبان شعر و نظم آگاه است، بهتر از هر كس ديگري از پس نگارش متون آهنگين برميآمده است.
بر سنگ مزارش چنین نوشتند
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی زکشتن مهراس
مردار بود هر انکه او را نکشند
از اشعارش در مورد وطن:
امان از خویش را بیگانه دیدن خود اندر خانه بیگانه دیدن
سپس بیگانه بیخانمان را بجای خویش صاحبخانه دیدن
روحش شاد و يادش گرامي
ممنون از حضور سبز تان
و یک شعر از خودم
بنام ان رب یکتا و انسان پرور هوشیار
که باشدرهنما انسان ودانای همه اسرار
نمیدانم چرا آدم در این دیر خراب اباد
نمیپرسد زخود جانا چراآمد به این بازار
جهان با این همه عبرت ز ابا و قدیمیان
چرا در او نمی گیرد اثر این همه دیدار
کجا خواهد شدن آخر نمی داند مگر آدم
که باشد در پس دنیا جهانی عاری از زنگار
برو انسان و آدم شو که این یک روز دنیا را
نباشد اعتباری را که فردا آیدت بسیار
به روز حشر در محشر که باشد روز میزان ها
نمی دانم چه خواهد گفت آدم در جواب یار
که چون کردم،نمیدانم،نمیدانستم این دنیا
به پایان میرسد روزی و ما را نیست از کردار
نمیدانم مصفا را چه پیش آمد در این دنیا
که گوید این همه اشعار و میریزد همه افکار
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:44 توسط مصطفی
|
امروز میخواهم شاعری را برای شما معرفی کنم که زندگیش را پای اعتقاداتش گذاشت
و برای ازادی تا آخرین نفس جنگید. به قول عطار :
«خاک گورستان را بو کنید،مزار راد مردان را از بوی خون بشناسید»
ونیز لا مارتین نویسنده فرانسوی میگوید: «دسته گل خونین افتخار ، بر گور هر مرد کم مایه ای نخواهد رست»
زنده یاد فرخی یزدی
میرزا محمد فرزند محمد ابراهیم سمسار یزدی در سال 1306 هجری قمری1267 ه ش در شهر یزد در خانواده ای متوسط به دنیا آمد.
تحصیلات زیادی نداشت و پس از فرا گرفتن فارسی و مقدمات زبان عربی در مدارس قدیمیه ی یزدبه کسب و کار مشغول شد.در اوایل جنبش مشروطه به جرگه ی آزادیخواهان پیوست و با گفتارها و اشعار انقلابی در برابر ظلم و ستم حاکم مستبد وقت یزد ، ضیغم الدوله قشقاقی ، ایستادگی کرد. در سال 1327 قمری به مناسبت سرودن یک شعر انقلابی به زندان می افتد و به فرمان حاکم یزد ، دهان او را می دوزند.
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام
فرخی بعد از یکی دو ماه توانست از زندان یزد بگریزد و به تهران بیاید ، در این هنگام 22 سال داشت و با نوشتن اشعار و مقالات تند به زودی مورد توجه آزادیخواهان قرار گرفت و به شهرت رسید.
در دوره نخست وزیری وثوق الدوله با قرارداد 1919 مخالفت کرد و مدتی به زندان افتاد. در زمان کودتای رضاخان 1299 نیز مدتی در زندان بود.
فرخی در سال 1300 شمسی با مشکلات فراوان امتیاز روزنامه «طوفان» را گرفت و با آنکه بارها توقیف شد آن را با نامهای گوناگون منتشر کرد و در آن مقالات و شعرهای انقلابی خود را نشر کرد . روزنامه طوفان از مهمترین و پرفروشترین روزنامه های آن زمان ایران بود و چون از طرف حکومت استبدادی از فروش آن جلوگیری می شد ، فرخی خود آن را در خیابان های تهران با صدای بلند به مردم عرضه می کرد.
«طوفان» در مدت انتشار 15 بار توقیف می شود و پس از چندی با استفاده از امتیاز روزنامه های دیگر منتشر می شود . فرخی در سال 1307 شمسی به نمایندگی مردم یزد انتخاب می شود و در مجلس جزو اقلیت قرار می گیرد و اغلب با وکلای خود فروخته اکثریت در حال مشاجره و منازعه بود . که روزی در داخل مجلس مورد ضرب و شتم قرار میگیرد و میگوید من که داخل مجلس امنیت ندارم در بیرون دگر هیچ و چند روز از مجلس بیرون نیمی اید سپس از ایران به روسیه مهاجرت کرد.و سپس به الما ن رفت.فرخی در مهاجرت نیز اشعار و مقالات انقلابی خود را منتشر می کند تا آنجا که دولت آلمان او را مجبور به ترک برلین می کند . در این هنگام حکومت ایران او را می بخشد و فرخی به ایران باز می گردد و به نشر دوره دوم «طوفان» می پردازد و این بار هم با توقیف روبرو می شود . آخرین شماره روزنامه هفتگی «طوفان» در بهمن ماه 1307 ه ش منتشر می شود.و پس ا ز مدتی گذران زندگی و زندگی در فقر شدید وبا توطئه چینی عوامل رضا خان دوباره به زندان می افتد
خواب من خواب پریشان خورد من خون جگر
خسته گشتم ای خدا از خورد و خواب زندگی
بهر من این زندگانی غیر جان کندن نبود
مرگ را هر روز دیدم در نقاب زندگی
و پس از تحمل شکنجه های فراوان به طرز مرموزی کشته میشود و در تاریخ ۲۵/۷/ ۱۳۱۸ به گفته پزشک زندان با مرض مالاریا مرگ او ثبت میشود .
از آرامگاه فرخی یزدی اطلاع دقیقی دردست نیست. ولی به احتمال در گورستان مسگر آباد تهران مدفون است.
این هم شعر آزادی از فرخی یزدی شاعر لب دوخته
قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
که روحبخش جهان است ، نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بود آنکس
که داشت از دل و جان ، احترام آزادی
چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ
به مسلکــی کــه نـدارد مــرام آزادی
هــزاربــار بود به ز صبــح استبداد
به روزگار ، قیامت بپا شود آن روز
کنند رنج بران چون قیام آزادی
ز بند بندگی ، خواجه کی شوی آزاد
چو «فرخی» نشوی گر غــلام آزادی
این هم یک شعر از خودم
دیشب در انتظارت تا صبح مانده بودم
تاصبح گویی در خواب هم صحبت تو بودم
نیمم به انتظار و نیمم به سر خوشی بود
بیدار بودم آنرا در،خواب دیده بودم
چون مردم سبک سر در انتظار معشوق
گویی که عاشقانرا سرکار دیده بودم
هرچند دوش بگذشت باسختی و ملامت
انگار دوش من به یلدارسیده بودم
من عاشق صدایت با عشوه کلامت
گویی که من درآن شب حوری رسیده بودم
ای ناز من کجایی بر عهد خود وفا کن
رفتی تو دیشب و من کی ارمیده بودم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:18 توسط مصطفی
|
شعری زیبا از شیخ آذری طوسی
روزها باید که تا گردون گردان یک شبی
عاشقی را وصل بخشد یا غریبی را وطن
هفته ها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش
زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن
ماهها باید که تا یک پنبه دانه زآب و گل
شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن
سالها باید که تا یک کودکی از ذات طبع
عالمی دانا شود یا شاعری شیرین سخن
عمرها باید که تا یک سنگ خاره زآفتاب
در بدخشان لعل گردد یا عقیق اندر یمن
قرنها باید که تا از لطف حق پیدا شود
با یزیدی در خراسان یا اویسی در قرن

ماه رجب با میلاد امام باقر(ع) امد و
علی(ع) را در سیزدهمین روز خود برای ما به ارمغان آورد
ماهی که مقدمه ماه مهمانی خداست.
پس بیدار باشید و از این ماه توشه خود را بردارید..........................
..........و پدران مظلومند ..................
پیشاپیش روز پدر مبارک

ای پدر منزلت تو کمتر از مادر نیست مادران روی بهشت هم تکیه بر تو دارند
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:24 توسط مصطفی
|
من میگم ..............
شعر یعنی با قلم زندگی را زیستن
شعر یعنی با کلامی زندگی را ساختن
شعر یعنی عشق یعنی کاروانی از لغات
در کنار هم به رقص و ساز براه انداختن
شعر یعنی زندگی را از نگاه دیگری
دیدن با ان به نوعی سوختن و ساختن
شعر یعنی دوستی ومهر و عشق و عاطفه
از برای یار با عشق و دل سرباختن
شعر یعنی عشق یعنی روح ناز زندگی
راز های زندگی را از پی هم ساختن
شعر یعنی گفتمان از راز های زندگی
از سخنهایی که بر دل داغ دارد سوختن
شعر یعنی همچو فرهاد از پی عشقی گران
از برای یار سر در کوی جانان داشتن
شعر یعنی روز وشب بایاد یار دل نواز
از می ناب الهی خوردن وسر انداختن
شعر یعنی ای مصفا از برای عاشقی
همچو سازی این دل خود را براه انداختن
دیگران میگن. . . . . . . . . . .
شعـر يعنـي زندگـي در آسمـان شعـر يعنـي راه رفتـن بر زميـن
شعـر يعنـي كنـدن كــوه درون شعر يعني زندگي ، يعني همين
شاعرم من ، شعر من يعني خودم راه رفتن در خـودم ، در سينه ام
جست و جو در باغ بن بست دلم شعـر يعنـي مـن همان آئينه ام
شعر يعني جست و جوي پنجره تـوي دهليـز درازي در خــودم
تا كه از اين پنجـره خارج شوم
و بگويم : باز هم من آمدم !
و یا شاید...
شعر يعني با خدا همدل شدن شعر يعني صائب و بيدل شدن
شعر يعني مثل يک شمعي غريب سوختن، پروانه محفل شدن
شعر يعني بقچه اي از اشک و اه شعر يعني چشمه اي از نور ماه
شعر يعني جوشش فرياد و غم در ميان سينه و در قلب چاه
شعر يعني رويش احساس دل شعر يعني فهم خلاق ابل
شعر يعني همچو جان عاشقان رستن ازدام خيال آب و گل
شعر يعني فهم اسرار نفس درک يک مرغي که باشد در قفس
شعر يعني طرحي از يک زندگي شعر يعني درک آواز جرس
شعر يعني يک نفس شيدا شدن پيش مجنونا دل ليلا شدن
پرکشيدن ازحصار زندگی ساده و يک رنگ چون دريا شدن
شعر يعني عشق اما شعله ناک شعر يعني باغي از گل هاي تاک
شعر يعني انتهاي يک غروب شعر يعني هديه يک قلب پاک
یا............
شعر یعنی با افق یک دل شدن یا لباسی از شقایق دختن
شعر یعنی با وجود خستگی بر سر پروانه دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج در کنار حسرت پروانه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دلهای نسیم حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج در کنار برکه ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه اس از آسمان بهر یاسی بی نوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی غرث در گلواژه رویا شدن
شعر یعنی قصه یک آرزو شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق کم کنم از واژه و حرف و سخن
شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پاک نه عبوری ساده چون اشعار من
یا............
شعر يعني شكوفه گيلاس
در شبي نقره رنگ ومهتابي
شعر يعني نگاه گيرايي
از دو چشم سياه يا آبي
شعر يعني خيال، يعني گل
شعر جاري است، شعر يعني آب
شعر يعني ترانه ، يعني باغ
شعر روياست ،شعر يعني خواب
شعر گاهي اميد پرواز است
در دل نا اميد زنداني
گاه بيم نبودن آب است
در دل تشنه بياباني
شعر گاهي نماز ودعا است
با غم پير خسته اي تنهاست
گاه پيوند دستها شعر است
شعر، گاهي گداي كوچه ي ماست
مصطفی رحماندوست
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:30 توسط مصطفی
|
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:58 توسط مصطفی
|

نگاهی به زندگی قیصر امینپور |
قیصر امینپور هرچند همیشه از مصاحبه گریزان بود؛ اما رسانهها هیچگاه از نامش نمیگذشتند. امروز هم خبرها با او شروع شد؛ اما اینبار خبر، خبر رفتن بود...
قیصر امینپور «دستور زبان عشق» را سرود و از دنیا رفت.
او آخرین مجموعهی شعرش را مردادماه بهدست علاقهمندان رساند. این آخریها کارهای چاپنشدهی سیدحسن حسینی را به سرانجام رساند و هنوز قرار بود کلیات حسینی فقید زیر نظر او منتشر شود؛ اما...
این شاعر و استاد دانشگاه حدود ساعت 3 بامداد امروز سهشنبه هشتم آبانماه در حالیکه چندماهی بود 48ساله شده بود، پس از تحمل سالها درد و بیماری بر اثر ایست قلبی درگذشت. |
دستور زبان عشق |
دست عشق از دامن دل دور باد! میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حكم كرد كه دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را در كف مستی نمیبایست داد
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:13 توسط مصطفی
|
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
شعر یعنی با افق یک دل شدن
شعر يعني با خدا همدل شدن
شعر يعني شكوفه گيلاس
شعر یعنی ............
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 20:23 توسط مصطفی
|
غزلی شیوا ودلربا از مولانا جلالدین محمد بلخی
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي
وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من
اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم من
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه
مولانا
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:18 توسط مصطفی
|
تا کی در انتظار گذاری به زاریم
بازای بعد از این همه چشم انتظاریم
دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز
جانسوز بود شرح سیه روزگاریم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سر سازگاریم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زنده داریم
گفتی هوای لاله عذاران ری خوش است
پنداشتی که بوالهوس لاله زاریم
طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
ماند به شیر شیوه ی وحشی شکاریم
سندان به سرزنش نتوان کرد پایمال
سرکوبیم زیاده کند پا فشاریم
شرمم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز
تا زنده ام بس است همین شرمساریم
تا هست تاج عشق توام بر سر ای غزال
شیرین بود به شهر غزل شهریاریم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 8:39 توسط مصطفی
|
حیدر بابا سروده ایست از دوران جوانی استاد شهریار، آن زمانی که او در تهران به تحصیل پزشکی اشتغال داست و راه زندگانی خویش را هنوز ترسیم نکرده بود. او با حسرت از دوران کودکی خود در قریه زادگاه پدرانش یاد میکند و به خاطر میاورد که زندگی در آنجا چقدر ساده و دلفریب بود. خطاب او به کوهی است که در کنار آن دهکده سربرافراشته بود و در دامنه آن کوه بچه ها و بزرگها، حیوانات و طبیعت، ونیز تمامی عشق ها و افسانه های آدمیان با یکدیگر موزون و هماهنگ میزیستند. نام آُن کوهسار به زبان آن مردمان بهشتین حیدر بابا بود.... ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:9 توسط مصطفی
|
پرویز ناتل خانلری (۱۲۹۲-۱۳۶۹) ادیب، پژوهشگر، نویسنده و شاعر ایرانی. زندگینامه
پرویز ناتـل خانلری در اسفند ماه سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران متولد شد. تحصیلات متوسطه خود را در دارالفنون و تحصیلات عالیه را در دانشکده ادبیات تهران تا درجه دکترا به اتمام رسانید و پس از پایان خدمت وظیفه در دانشگاه تهران به تدریس پراختدکتر خانلری از نوجوانی به نوشتن مقاله و سرودن شعر علاقه داشت و به واسطه نسبت فامیلی با نیما یوشیج حشر و نشر داشت . او نخستین مقاله را در سال ۱۳۰۹ در روزنامه اقدام به مدیر مسئولی عباس خلیلی ( پدر سیمین بهبهانی) نوشت .دکتر خانلری در سال ۱۳۲۰ با خانم زهرا کیا ازدواج کرد که حاصل آن یک دختر و یک پسر بودند که متاسفانه پسرش ( آرمان ) در جوانی درگذشت .دکتر خانلری در سال ۱۳۲۷ به پاریس رفت و دو سال در آنجا اقامت گزید و به مطالعه و تحقیق پرداخت. سخنرانی وی در مدرسه زبان های شرقی پاریس مربوط به حافظ مدتها موضوع روزنامهها و مجلات ادبی بود و همواره کرسی دانشگاهی خود را که تاریخ زبان فارسی بود حفظ کرد.دکتر خانلری سالها معاون وزارت کشور و مدتی وزیر آموزش و پرورش و چهار دوره سناتور انتصابی مازندران بود. مشاغل جنبی زیاد داشت، از قبیل دبیر کلی بنیاد فرهنگ ایران، مدیر کل سازمان پیکار با بیسوادی -ریاست فرهنگستان هنر و ادب ایران - پژوهشکده فرهنگ ایران - همکاری با موًسسه فرانکلیناز جمله کارهای ارزشمند او انتشار مجله ادبی سخن از سال ۱۳۲۲ تا ۱۳۵۷ بود که جمعاً ۲۷ دوره منتشر شد که نقش بسزایی در جهتگیری ادبیات فارسی در دوره معاصر داشت. او با آنکه در جوانی پیرو نیما یوشیج بود، ولی پس تحصیلات عمیق ادبی به این نتیجه رسید که عروض فارسی هنوز ظرفیت کافی را برای سرودن شعر فارسی دارد و آنچه نیازمند تغییر و تحول است ، زبان شعر است که باید امروزی شود. او با این طرز تفکر، جریانی ادبی را در شعر فارسی پدید آورد که به حقیقت آن را مکتب خانلری نامیده اند. مجموعه اشعار او با نام ماه در مرداب در سال ۱۳۴۳ انتشار یافت و بارها تجدید چاپ شد. شعر عقاب او که به صادق هدایت تقدیم شده، از زیباترین و پرمحتواترین نمونه های شعر معاصر ایران است .
دکتر خانلری که تا آخرین روز سقوط رژیم سناتور انتصابی بود، بعد از انقلاب به زندان افتاد و ۱۲۰ روز در زندان به سر برد و نام او را جزو غارتگران دوره طاغوت اعلام داشتند. بعد از آزادی از زندان در اول شهریور ۱۳۶۹ در حالی که از بیماری و نداری رنج می کشید در ۷۷ سالگی فوت کرد.دکتر مظاهر مصفا از شعرای بزرگ معاصر شعر بسیار زیبایی در رثای دکتر خانلری سروده است که بیانگر مقام بلند وی در ادبیات فارسی است:دردا که آفتاب مروت به خون نشست/فریاد ای فتی که فتوت به خون نشست بربست رخت خسرو ملک سخنوری /شاهنشه بلاغت پرویز خانلری حقا که بود خسرو پرویز روزگار/ شیرین او زبان شکرپرور دریافتاد آن درخت همایون دریغ و درد/ با آن بلندشاخی و با آن تناوری اهل سخن نه ای، ز سخن گر به هیچ روی/ یادآوری و هیچ ازو یاد ناوری...
عقاب
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایام شباب
دید کش دور انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و آن شبان بیم زده دل نگران
شد پی بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نظر کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
***
آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت ای دیده زما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم هر چه تو می فرمایی
گفت ما بنده ی درگاه توییم
تا که هستیم هواخواه توییم
بنده آماده بود فرمان چیست
جان به راه تو سپارم جان چیست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که زجان یاد کنم
اینهمه گفت ولی با دل خویش
گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون
از نیاز است چنین خوار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شهرت و این حشمت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز؟!
پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم بازپسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ سیاه است که بود
عمر من نیز به یغما رفته ست
یک گل از صد گل تو نشکفته ست
چیست سرمایه ی این عمر دراز؟
رازی اینجاست تو بگشا این راز
زاغ گفت: ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گرچه پذیرد کم و کاست
گنه کس نه که تقصیر شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بود و دانش و پند
بار ها گفت که بر چرخ اثیر
باد ها راست فراوان تاثیر
باد ها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شود بالا تر
باد را بیش گزند است و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود پیک هلاک
ما از آن سال به سی یافته ایم
کز بلندی رخ برتافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان است
چاره ی رنج تو زآن آسان است
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته ی نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه ای در پس باغی دارم
وندران گوشه سراغی دارم
خوان گسترده ی الوانی است
خوردنی های فراوانی هست
**
آنچه زآن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشه مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت: خوانی که چنین الوان است
لایق محضر این مهمان است
میکنم شکر که درویش نیم
خجل از ماحضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
**
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
بار ها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
سینه کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد بست دمی دیده خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاینها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت که: ای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بساز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود.
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:43 توسط مصطفی
|
معلم چو آمد به نا گه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد
سخنهای ناگفته در مغزها به لب نارسیده فراموش شد
معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش ازاین بی خبر بانگ ناگه گسست
بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروزهمانجا شنفت
عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش به روی تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت بنی آدم اعضای یکدیگر ند
وجودش به یکباره فریاد کرد که در آفرینش ز یک گوهرند
در اقلیم ما رنچ بر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز ، تو کز وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم به پايین بیفکند و خاموش شد
ز اعماق مغزش به جز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر
ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب می درخشید درچشم او
چرا احمد کودن بی شعور معلم بگفتا به لحن گران
نخواند ی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران
عرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا چه می گوید آموزگار
نمی بیند آیا که دراین میان بود فرق ما بین دار وندار
چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند به شهري که ازچشم خودبیم داشت
بگوید كه فرق است ما بین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشت
به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک
به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری بجز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و من
من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی وکار ببین دست پر پینه ام شاهد است
سخنهای او رامعلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت
دلی از ستمکاری ظالمان نژند و ستم دیده و زار داشت
معلم بکوبيد پابر زمين که اين پيک قلبت پر از پينه است
به من چه که مادرزکف داده ای ؟ به من چه که دستت پر از پینه است
يكی پيش ناظم رود با شتاب به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او به چوبی که بهر کتک آورد
دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سويی جهید بیاد آمدش شعر سعدی و گفت
ببین ، یادم آمد دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل ، دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:27 توسط مصطفی
|
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آري افطار رطب در رمضان مستحب است
روزِ ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه
بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است
زير لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند
اين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است
يا رب اين نقطه لب را كه به بالا بنهاد
نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن مي ترسم
كه لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
درباره او
عباس صبوحى (شاطر عباس
):
فرزند محمد على در تاريخ 1275 شمسى در قم متولد شده و در تهران به شغل خبازى اشتغال داشته است، صبوحى شاعرى است لطيفه پرداز و خوش قريحه كه طبع روانش پرده بر روى «بيسوادى» او كشيده است، اين كه كلمه «بيسواد» را دربارهاش استعمال مىكنيم از اين جهت است، كه او شاعرى را ازكسى نياموخته و به مكتب نرفته و استادى نديده است، و بنا بر اشتهار، خواندن و نوشتن نيز نمىدانسته، اگر اين معنى صحيح باشد و باور كنيم كه سواد نداشته و خواندن و نوشتن نياموخته باشد بايد اعتراف كرد كه قريحه او چنان عالى و سرشار بوده كه اين نقص را جبران كرده است، ولى از نظر دور نبايد داشت، كه علاقهاش به شعر و شاعرى او را به شنيدن و حفظ اشعار و غزليات شعراى پيشين وا داشته و همين امر يك مبدء عالى و سرچشمهالهامى براى شاعرى او قرار گرفته است، معروف است كه وقت نان پختن نويسندهاى را كنار خود مىنشانده و در ضمن كار شعر مىسروده و نويسنده معهود يادداشت مىكرده. مردان معمّر تهران او را به خاطر دارند و شيوه كار او را نقل مىكنند. وفات او در سال 1315 شمسى بوده است
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:30 توسط مصطفی
|
حلول ماه مبارک رمضان مبارک باذ
ربنا و مناجات در زمان افطار در سال 1359 توسط محمدرضا شجریان اجرا شده و این اجرا یه اجرای تمرینی بوده که در دستگاه مثنوی افشاری اجرا شده است.
این دهان بستی دهانی باز شد
کو خورندهی لقمههای راز شد
گر ز شیر دیو تن را وابری
در فطام اوبسی نعمت خوردی
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
تا تو تاریک و ملول و تیرهای
دان که با دیو لعین همشیرهای


+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:40 توسط مصطفی
|